روزی کاروان پیامبر در حال حرکت به یک شهر بود.که یکی از یاران پیامبر گفت راه طولانی است و گرم دیگری گفت وقتی پیامبر هست این چیز ها معنی ندارد و دیگری قبول کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدرسه امام علی  | 

روزی یک تاجر ثروتمند در بین درختان خرمای زمینش قدم میزد و به کارگران دستور میداد وقتی کار کارگر ها تموم شد تاجر به مغازه اش رفت در این هنگام کارگری باری را بر روی دوشش به صاحبش داد و به عنوان پاداش از او نانی خوشمزه گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدرسه امام علی  | 

روزی پیامبر حضرت علی را فرستاد تا پیراهنی خریداری کند.او هم پیراهنی به دوازده درهم خرید.پیامبر پیراهن را نخواست و فرمود:پیراهنی ارزان تر می خوام.علی بازگشت تا پیراهن را عوض کند و به فروشنده گفت:پیامبر این پیراهن را نمی خواهد حاضری پول من را پس بدهی.فروشنده قبول کرد و امام علی بازگشت.بعد از این موضوع پیامبر و علی در بازار راه می رفتند که چشمشان به کنیزی افتاد که گریه می کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدرسه امام علی  | 

روزی دو پهلوان در شهیر پیامبر می زیستند.یکی از آنان بسیار مهربان بود و هرگز قدرت خود را به مردم نشان نمی داد،اما دیگری که مردم از او متنفر بودند همیشه مردم را کتک می زد.یک روز پهلوان زورگو به مغازه ی میوه فوشی رفت و میوه خورد و در آخر پول هم نداد مرد میوه فروش اعتراض کرد پهلوان او را گرفت و کتک زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدرسه امام علی  | 

روزی امام رضا برای خرید مقداری جنس به بازار رفته بودند.بعد از خرید مقداری پول برای اینکه غلام اجناس را به خانه بیارد دادند.در همین موقع مردی در بازار برای درآوردن پول حاضر بود بار مردم را تا خانه شان حمل کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدرسه امام علی  | 

داستان راستان کتابی نوشته استاد مطهری در طول زندگی وی است.این قسمت راجع به امام صادق(بازار سیاه)است.امام صادق غلام مورد اعتماد خود را برای تجارت به مصر می فرستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدرسه امام علی  |