X
تبلیغات
داستان راستان

داستان راستان

از داستان های کتاب داستان راستان استاد مطهری کمک گرفته خواهد شد

لیوان شیر : بهای درمان

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.  بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » . دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.»  پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند: « بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:16  توسط غفاریان  | 

امروز به یه جمله ای برخوردم که واقعا شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند..... برام به طور کامل معنی شد

دانه هاي برف شكننده ترين چيزهاي طبيعتند اما هنگامي كه به هم مي چسبند چه ها كه نمي كنند

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:58  توسط غفاریان  | 

امروز به یه جمله ای برخوردم که واقعا شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند..... برام به طور کامل معنی شد

دانه هاي برف شكننده ترين چيزهاي طبيعتند اما هنگامي كه به هم مي چسبند چه ها كه نمي كنند

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:58  توسط غفاریان  | 

39 پند زندگی از امیر المومنین

 

 - راستگو باشید.
- با مردم مودبانه برخورد کنید.
خدمتگزار مردم باشید.

- درکار خیر تاخیر نکنید
- پشتکار داشته باشید.
- خشم و عصبانیت خود را کنترل کنید.
- غیبت نکنید.
- دنبال انتقام گرفتن و تلافی نباشید.
- در مقابل سختی ها مقاوم باشید.
- دنباله روی نفستان نباشید.
- از حسادت بپرهیزید.
- متکبر نباشید.
- در همه موارد با اخلاص و بی ریا باشید.
- از مواضع تهمت دوری کنید.
- در زمان قدرت ببخشید.
- در معاش اعتدال را رعایت کنید.
- در سلام کردن اولین فرد باشید.
- قبل از جواب دادن فکر کنید.
- همیشه لباس های مرتب و پاکیزه بپوشید.
- به والدین خود احترام بگذارید
- با همسرتان خوشرو باشید.
- مهمان خود را تکریم کنید.
- در حق مردم مشفق باشید.
- به عهد و پیمانتان وفادار بمانید.
- از غریبه ها دلجویی کنید.
- به عیادت بیماران بروید.
- با یتیمان مهربان باشید.
-به مظلومان کمک کنید.
- برای مسکینان ایثار کنید.
- قبل از انجام هر کاری روی آن فکر کنید.
- در برابر مغلوبانتان جوانمرد باشید.
- در مقابل جاهلان ,ملایمت به خرج دهید.
- عادلانه قضاوت کنید.
- با نیکان مصاحبت کنید
- شکرگزار خداوند باشید.
- به خدا توکل کنید.
- بندگیش را تمام و کمال به جای اورید.
- در راه دین خدا جهاد کنید.
- در زمان نیل به مقام و منصب خدمت به مردم را در راس کارها قرار دهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 7:6  توسط غفاریان  | 

نجات عشق

 در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کشتي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 1:21  توسط غفاریان  | 

چه خوب گفته خواجه نصير الدين طوسى:

افسوس كه آنچه برده ام باختنى است *** بشناخته ها تمام نشناختنى است

برداشته ام هر آنچــــــــــه بايد بگذاشت *** بگذاشته ام هرآنچه برداشتنى است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:24  توسط غفاریان  | 

داستان راستان سوم: خواهش دعا

شخصى باهيجان و اضطراب، به حضور امام صادق(ع)آمد و گفت: درباره من دعايى بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد، كه خيلى فقير و تنگدستم.
امام فرمود:هرگز دعا نمى‏كنم.
عرض کرد:چرا دعا نمى‏كنيد؟!
امام فرمود: براى اينكه خداوند راهى براى اينكار معين كرده است، خداوند امر كرده كه روزى را پى‏جويى كنيد و طلب نماييد. اما تو مى‏خواهى در خانه خود بنشينى، و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى!

داستان راستان/جلد1/صفحه7

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 9:6  توسط غفاریان  | 

سرمایه وجود آدمی

عيسي(ع) روزي از کنار جماعتي مي‌گذشت، آنان نسبت به پيامبر خدا توهين کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند. عيسي(ع) در جواب ايشان سخنان نيک و زيبا فرمود. يکي از حواريون سؤال کرد اي پيغمبر خدا چرا اين حرفهاي زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتي. عيسي(ع) فرمود: هر کس آن سرمايه‌اي را که در وجود خود جمع کرده خرج مي‌کند، سرمايه ايشان بدي بود و بد گفتند و چون در ضمير من جز نيکويي نبود از من جز نيکويي نبايد خرج شود.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 0:23  توسط غفاریان  | 

اي غبارت توتياي چشم ما ای کربلا

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 3:19  توسط غفاریان  | 

امروز...

 

هر روز صبح وقتي چشمانم را مي گشايم به خود مي گويم من اين قدرت را دارم كه امروز خوشحال باشم ويا غمگين من مي توانم آنچه را كه بايد باشم انتخاب كنم ديروز مرده است فردا هنوز نرسيده است

 من فقط يك روز دارم «همين امروز »

پس مي خواهم در آن شاد باشم و حتما همين طور خواهد شد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:55  توسط غفاریان  |